سارا دخترم... سارا دخترم امشب که چشمان معصوم اندیشه ات روی موجی از اعتراض پلک می زند، و تو در کشاکش سکه این زندگی که بر هر طرف آن نام مرد را حک کرده اند به دنبال حقیقتی هستی که دستان من و تو را از آن حرام کرده اند.....آری نامگذاران تاریخ مرا حوا خواندند و مادر زمین و در خوان رنگین ریا اولین زن تاریخی که بر بلندای قصه ها چوب این سکه را خورد من بودم که با رها قبل از محاکمه به جرم زن بودن با چشمان خود دیدم که نشانم کرده اند تا خود بر بلندای آدم بودن از سر ذوق پیاله ها را به دیواره راستی بکوبند و روزها همچنان مست میگذرند. سارا دخترم تو خود میدانی که مرا متهم به خوردن سیبی کرده اند که یادم نمی آید لبان ترک خورده ام از مزه سیبی آبستن شده باشد و در این اتهام تلخ ، قاضی پرونده سیبی ما هیچگاه بر جاده حقیقت قدم نگذاشت تا از روی شانس عابری که عقده سیب نداشت به عنوان شاهد و گواه در مقابل همگان فریاد می زد که حوا وسوسه سیب نداشت. سارا دخترم اگر مردکی ناسپاس که خود از ناف من و تو استخوان سفت کرده است خطوط اعتبار تو را بر زمین محو می کند اندکی حوصله کن که ماه پشت ابر سیاه کم طاقت است و مردان این صفت چون ابرهای سیاهی نور مفت ماه را در جیب های خسیس ستم می فشارند ، وبرای من و تو آن روز خواهد رسید که در روزگاری از برابری و برکت بر سقف زمین هلهله کنان سستی ابرهای بدشگون را با چشمان حق بین خود به تماشا بنشینیم که پوسیدگی پشت ابر، نقاب تیرگی اش را پایین خواهد کشید تا در آن هنگامه مست تمامی دختران انتظار در کاسه حنای ماه به نیت باز شدن گره های جشن سیزده امسال با ایام بختک نامردی فاصله گرفته و انگشتان قرمز خویش را زیر آستین احترام با لبخند خورشید آبستن کنند و آن روز تقویم گمشده ایست که دل مشغولی ساراست. سارا دخترم من مرده ام و مردان ابری به یمن وزش باد بر ذهن من و تو سوهان روح می شوند ، و خود می دانند که در حریم ناموس مادر خود عربده می زنند و آنی که به نوایی می رسند چنان با نیش قلم بر ضربان ناموس خود هجوم می برند که شیر مادر قسمی است برای اثبات طبل تو خالی مردانگی و اینجاست که خیلی از مردان ایام تشییع را در تابوت زندگی به سوی گور قلم می زنند. و سارا تو بدان پایان شب سیاه، سحری است به جاودانگی روح یک زن و تو خواهید ماند . سارا دختر دل نگران من در این هرج و مرجی که دیدن را از چشمان تو گناهی بزرگ خطاب می کنند ، و برای اندیشه ات تره خورد نمی کنند و آن طرف مردکی ناخلف شال و کلاه می کند و در این گیر و دار حروف اعتراض بر دیواره ذهن ناآرام تو شیون می کنند...... و وای به حال امروز که تر و خشک با هم خودکشی می کنند و زنان با این که فراوانند در حباب رسم مادر بودن به نوشته های مردک ، با این دید حبابی می نگرند که مادر شعر مهربانی دارد و هزار دریغ که نوشته ها خود کرمکی است که با شعر هم خوابه نمی شود و کاش می دیدم دختری هرچند کوچک که بر بام اندیشه های خود همسایه اش را از خطر طوفان بیدار می کرد و این بیداری فانوسی است در شب تار برای چشمان بی سوی دختران امروز که آدم بودن خویش را درون کیسه ای چال کرده اند و خود همچون برگی که ریشه در آب دارد با لبخند بادی زرد می شوند. سارا دخترم به خود که دختری وهم اندیشه هایت کمک کن و تمامی رسوم اشتباه را که از برابری تو در حریم دیگران می کاهد به همگان هشدار ده تا مبادا اندیشه دختری معصوم در چشمان شور قاضی امروز نصف شود ، تا پسرکی مسموم تمامی رسیده های پدر را به طاقچه بی حرمتی بگذارد. و کمی پایین تر دخترکی که هم نیمکت دبستانی قاضی وقت است میان نوشته های همکلاسی نپوسد ، تا این فرصتی باشد برای ناخلفی که ناروا می گوید . پس سارا دخترم تا این هجوم سنگ و زور هیجان دارد ، تو خود مشت ها را به یاری اندیشه ات بخوان تا در فریاد دختران که کم نیستند پژواک صدایی ، سنگی را بکوبد و در این شور اعتراض مردکی که فردا حرف خواهد زد رسوم اشتباه اندیشه اش را مات می کند و در این خانه تکانی ذهن ، دیگر زمانی برای خبرچینی کلاغ نخواهد ماند تا حکایتی را که به خواب زن پوزخند می زند و یا گواه او را بر اتفاقی که خود دیده است بی اثر خواند. سارا دخترم نکته ای که در خشت خام می بینم صدها مرد ابری با آئینه شفاف دست و پا می زنند و اینجاست که اگر مردکی هرزه که تعهد عقد دارد، در کوره دهاتی تنگ و خراب وجدان خویش را عریان کند و به بهانه سردی تنهایی دختری معصوم را هوو کند، تکلیف تمامی نوشته ها روشن می شود که مردان اگر آب باشد شناگری را در آستین دارند و نوشته ها بهترین آب برای شنای مردان زگیلی زمین خواهد بود. سارا دخترم هیچ گاه در این زمانه بنفش که کفه میزان لنگ می زند در گذری که گواه و یاد کسی را می خواهند خودت را آفتابی مکن چون اعتبار کلمات مردک دروغ فروش را روی کفه لنگ گذاشته اند و تو در این ناداوری که جمله ات را نصف می فروشند بهای کلمات را بدان و سکوت کن که لیاقت سکوت سنگین تر از وراجی مردانی است که زیر سایه نوشته ها بشکن می زنند. سارا دخترم زمستان با تمامی بی قراری اش چون پلک زدن عنکبوتی خواهد گذشت و آنچه به یادگار می ماند رو سیاهی زغال است که کوله باری از نفرین دارد. و من این طرف قصه خش خش کوچ باد را که در فضولی جغدی بیمار فاش شد، هشدار می دهم که دختران بدانند روزی میزان های شیرین مو را از ماست خواهند کشید پس تو بمان و جای پای خویش را در سند اعتراض ها ثبت کن تا همگان بدانند سارا دختر ناآرام حوا روزی در سایه درخت سیبی که برای من شگون داشت سیبی را مقابل چشمان هرزه مردک نوشته خوان دندان خواهد زد و در یک اعلام همگانی صدای مرا به گوش سنگین جماعت می رساند که اگر دختر حوایی هوای سیب داشته باشد فارغ از صحبت باد به رسم مهربانی سیب زرد را می شود نصف کرد تا لب خشکیده آدم توزرد به گیاهی زهرآلود غمگین نشود؛ و صد حیف که مردان نگذاشتند که ما نقش خویش را به تماشا بگذاریم. سارا دخترم نیزه های باد که می وزد برگ برگ هم صحبت های تو باری است گران که هر آن در این بی اعتمادی برگی فنا شود؛ ودر این عزای عمومی من سیاه پوش دخترانی شده ام که برگ های سبز خویش را قبل از خزان پاییز زرد می کنند. و در این رسم اعتراض که می لنگد تو فریاد بزن و نوشداروی قبل از مرگ سهراب را بر ایوان کوچه ات نصب کن تا همگان قبل از سقوط برگی دیگر ، اندیشه های خویش را بر سر نیزه ها جار زنند . سارا دخترم ما رو ی قبری ایستاده ایم که مرده ندارد و در این آشوب شور که هر مردکی یک کلاغ چهل کلاغ را پشت دیوار شهر تکثیر میکند، تو هوشیار باش که از طناب هیچ مردی بالا نروی و با تکیه بر اندیشه اهورایی خویش پاک و معصوم بمان و در دل این روزگار شب با چشمان تیزبین خود هر تغییری را به دختران کبکی هشدار ده و با طبل اعتراض خواب را از گوش مردان بگیر و آرامش نوشته ها را ابربهاری بخوان که با نسیم نازکی کش می رود. سارا دخترم سالهاست که می خواستم برایت یادداشتی از تاول های دلم بنویسم اما در شلوغی دنیای مردگان که هر یک در بازخواست خویش مشغول حل و فصل هیجانات زندگی زمینی خویش هستیم فرصتی پیش آمد تا با تو هم کلام شوم؛ البته نیستی تا صدای زاری مردکی سست و سنگی که گویا او را به جرم چال کردن دخترکی معصوم که گناه او زن بودن اوست بشنوی و یا پسری مغرور که دست بر گیسوی مادر خویش برده را ببینی که چگونه دامن می کشد........و اما باز در این شلوغی اعتراف باز هم برای اتهام سیب مرا می خوانند و من تنها اما استوار دوباره در شلوغی اینجا، جهنم را بر سر آدم آوار خواهم کرد و تو نیز چنان کن که مادرت حوا کرد . بدرود دختر معترض من مادرت حوابيانيه ”يك ميليون امضاء“ براي تغيير قوانين تبعيضآميز
حکیم نظامی گنجوی
الیاس بن یوسف نظامی گنجهای (حدود ۵۳۷ تا ۶۰۸ ه.ق) شاعر داستانسرا و رمزگوی سده ششم ایران، بزرگترین داستان سرای منظومه های حماسی عاشقانه به زبان پارسی است که سبک داستان محاوره ای را وارد ادبیات داستانی منظوم پارسی کرد
نظامي مانند اغلب اساتيد باستان از تمام علوم عقلي و نقلي بهره مند و در علوم ادبي و عربي کامل عيار و در وادي عرفان و سير و سلوک راهنماي بزرگ و در عقايد و اخلاق ستوده پايبند و استوار و سرمشق فرزندان بشر بوده و در فنون حکمت از طبيعي و الهي و رياضي دست داشته و گويند که اگر وارد مرحله شاعري نبود و به تدريس و تاليف علوم حکميه مي پرداخت در رديف بزرگان حکمت و فلسفه به شمار مي آمد
نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست وی در بزم سرایی، بزرگترین شاعر ادبیات پارسی است. از استاد بزرگ گنجه شش گنجینه در پنج بحر مثنوی جهان را یادگار است که این شش دفتر عبارتند از: مخزن الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر، شرفنامه و اقبالنامه.
اما بحث ما در مورد بهترین آنها یعنی منظومه ی خسرو و شیرین است. این منظومه ی معروف را خیلی وقت پیش خوانده بودم اما خواندن کتاب سیمای دو زن با مقدمه ی بسیار زیبای آقای سعیدی سیرجانی با آن قلم توانا و بیان بسیار دلنشین خالی از لطف نبود.
در باره ی این کتاب به نقل از خود آقای سعیدی سیرجانی می پردازم که می نویسند:نظامی بعد از سرودن مخزن الاسرار که مجموعه ای حکمی و عرفانی است به نظم داستان عاشقانه و به تعبیر خودش هوسنامه ی خسرو و شیرین پرداخته است، و توجیهش برای این تغییر ذائقه و پرداختن از معارف الهی به معاشقات بشری و زمینی، این که در جهان امروز و میان ابنای بشر کسی نیست که او را هوس مطالعه ی هوسنامه نباشد.
شیخ گنجوی چون چون زمینه ی داستان را مناسب هنر نمایی می بیند با نهیب(فرس بیرون فکن میدان فراخ است) همه ی استعداد های خداداده را در صحنه آرائی های داستان به نحوی ظاهر می کند که در این هشتصد ساله کسی از حریفان و مدعیان با همه ی تلاشها نتوانسته اند به گردش برسند.
امادر سرودن لیلی و مجنون بیش از میل دل شاعر اطاعت فرمان شاهانه منظور است. شاعر با اکراه تن بدین کار می دهد اما به برکت طبع توانا موفق می شود داستانی ملال انگیز را بر غمنامه های ادب فارسی بنشاند.
هر دو داستان شرح دلدادگی است و جفای فلکی که با دلدادگان دایم به کین است.
که در این میان مقایسه ی دو منظومه و شخصیت های آنها توسط آقای سعیدی سیرجانی آدمی را وا می دارد که بارها و بارها کتاب را در دست بگیرد و چه خوب گفته است که: خواننده بی اختیار مجذوب ظرافت هنر نمایی نظامی می شود و تسلطش در رعایت فنون داستانسرایی.در فضای داستانی خسرو و شیرین زن نه تنها احساس حقارت نمی کند که خودش را یک سرو گردن از مردان بالاتر میبیند و شاه مغرور و محتشمی چون پرویز را از لب آب تشنه بر می گرداند..
اصلا فضای داستان خسرو شیرین لبریز از اتکای به نفس است و غروری برخاسته از خودشناسی ها.و این خصوصیت در رفتار یکایک قهرمانان داستان جلوه ها دارد، از مناظره ی هیبت انگیز فرهاد و خسرو و نهیب مردانه اش که:بگفت آن خورد گر خود بود سنگ،گرفته تا مناجات شکوهمند شیرین با آن لحن اعتراض آمیزش به در خطاب به شب دیرپای فراق که:مرا یا زود کش یا زود شو روز،و از آن بالاتر اعتماد مطلق به دست برنده ی زیبایش :
اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه نباید کردنش سرپنجه با ماه
فرستم زلف را تا یک فن آرد شکیبش را رسن در گردن آرد
گرم باید چو می در جامت آرم به زلف چون رسن بر بامت آرم
چه اعتماد و غرور و شکوهی در این تهدید نازنینانه می بارد و چه تفاوت فاحشی دارد این لحن با ناله ی ضعیفانه ی مجنون که:
گر با دگری شدی هم آغوش ما را به زبان مکن فراموش
نوشتن این پست برایم بسی دشوار بود آن هم در چنین شرایطی اما چه باید کرد و چه میتوان گفت جزاینکه نوشتن بهانه است...
منابع
سیمای دو زن، سعیدی سیرجانی
طرح و رمز انقلاب روحانی درهفت پیکر، بهروز ثروتیان

