پدرم کوروش
من که آفتاب نشانم و پدرم آفتابم بود،در ماه مهر به جماعت سرگردان زمین دست دادم ، و هزاران روز از آن فصل خزان می گذرد...
و اما من امروز یکه و تنها در هجوم نقد تاریخ ایستاده ام و امشب هم بستر این داستان سرد در تعارف سینی های انار ترش گوشه ای خلوت کرده ام؛ و با روحی خسته از جماعت به خدایم نامه ای خواهم نوشت و اول نامه اعتراف می کنم که وقتی چوب سیاه زیر زمینی همسایه ام را مرور می کنم، با چشمان خود دیدم که نام و نشان پدرم را از شعر کتابها خط زدند، و اینجاست که مزه ی مرگ را در دانه ی اناری می بینم که لای انگشتان یتیمی سر می خورد.
خدایا حکایت مقدس پدرم کوروش و تاج شاهی اش سند و اعتبار زمین خواهد بود و هست، و انگار مورخین فراموش کرده اند که کمی دورتر از امروز گوی زمین سر انگشتان پدرم گیج می رفت و امروز سالهاست که از آن هویت میگذرد و من سر سفره ی ارثیه ی پدرم با شکم گرسنه، صورتم را با سیلی سرخ می کنم؛ و این حق من از تاریخی نیست که سرش را زیر برف کرده است.
خدایا می بینم و ندیده ام، می شنوم و می گویند که از بچگی کر بوده ای.......تو خود می بینی و می شنوی، تو خود فانوسی را در سیاهی سیاهم قرار داده تا در میان این جماعت قسم دروغ نخورم؛ و جماعتی که از تو می گویند، در حجاب چشمان قانع به خود می رسند؛ و اینجا من دور از نوازش اهورا فریاد می زنم چشم زخم خورده ام.
خدایا اینجا من ناتوانم و تو خود خدایی و بر خوان زمین صدای مورچه ای را که ازعفونت زخم به عنکبوتی ناسزا می گوید می شنوی.......شتاب کن که من اینجا کم آورده ام.
خدایا تاج شاهی پدرم تکه پارچه ای است که زمانی بر اندیشه جهالت قومی وحشی سایه داشت که رسوای قرآن و پیغمبرت بودند؛ خود شمعی روشن کن که فردا همسایه ام را به جرم چراغ دار می زنند، و این جای قصه جارچی را پستوی خرابه ای خفه کرده اند و کسی نیست که جار زند، هیزم های خیس شده اینجا دخلی به باران دیشب ندارد؛ و تا حکایت این است آتش اجاق مادربزرگم گر نمی گیرد.
تخت جمشید ارثیه ی ماندگار پدرم و پدرم ارثیه زمان برای تاریخ و تاریخ مدیون پدرم و اینجاست که به جماعت بر می خورد که تاریخ اگر هم بگذارند راست هم می گوید. خدایا قصر سنگی پدرم را و ایوان عدل و اعتقادش را که تصویر می کنم بی اختیار از عقده های همسایه ام آتشی خواهم ساخت تا در جشن ارواح، مرده هایم راه خانه را به بیراهه نروند و در آخرین چهارشنبه سال سوری به پا خواهم کرد و چنان روی آتش اوج می گیرم که پدر کرد...
و اما من امروز به پای چوبین پاییز زل زده ام و در این خزان تنهایی چون کاهی مجروح طوفان می دوم و پاییز این فصل سوهانی، اینجای قصه یتیمی بریده از پدر را به دیواره های عقده می کوبد و من امید دارم سنگینی نام پدر روزی زبان تاریخ را به اعتراف خواهد گشود که من فرزند کوروشم.
خدایا این نامه کی و چگونه به تو خواهد رسید؟ نمی دانم، اما برای سلامت رسیدنش آتشی از تنوره ی زلال اعتقادم را بر سر ستون های جمشید با صد امید و دوصد نیاز روشن می کنم و به نشان نذر شاخه ای گل مورد را لای خطوط کاغذین پنهان می کنم؛ و به رسم ایام بچگی نقش تو را روی آن خواهم کشید و با احترام به حامل این نامه اخطار می دهم که امانت دار خوبی باش چون پدرم هر نا عدالتی را خوب می فهمد.......بگذریم مهمانان قصد رفتن دارند و در پس احترام بدرقه صدای جیغ تازه عروس همسایه ام گوش کوچه را پر می کند و تولد فرزندی که پدرش مرده را تذکر می دهد و من خودم را برای پیدا کردن نشانی از پدرش مهیا می کنم.
فرزند کوروش
بيانيه ”يك ميليون امضاء“ براي تغيير قوانين تبعيضآميز
https://www.hidebehind.net/cgi-bin/nph-proxy.pl/000000A/http/save-kobra.blogfa.com
(کمپین نجات کبری رحمان پور)